تبليغاتX
دخترپسرای قمی مگه جوردن چی داره؟

 

پيام مدير


سلام این وبلاگ توسط


من یعنی آرش یا نام


دیگم سعید ایجاد شده


البته بر اساس تجارب


بنده امید وارم به صورت


درست استفاده کنید


ممنون از دیدارتون بای.

پل ارتباطی ما با شما


id arash_usi
http://360.yahoo.com/arash_usi

امكانات وبلاگ

اين صفحه را صفحه خانگي خود كنيد     ارسال نامه به مدير     اين وبلاگ را به علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد

  RSS  

لينكستان
لينكدوني
لوگوي ما


لوگوي دوستان

سلام دوستان امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد مطالب

 جدیدی هم تو راهه اگه خواستید باهام ارتباط

داشته باشید اینم id

id arash_usi

http://360.yahoo.com/arash_usi

+ | نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 23:26 
 

ای تک چراغ شهر شب آلودم


این راه رابه شوق تو پیمودم


برگرد ای امید گریز آهنگ


من آرزوی گمشده ات بودم


ای شهر غم گرفته ی پراندوه


مرغ نشاط بر سر بامت نیست


کو آن پرنده های طلایی رنگ؟


دیگر شراب شوق به جامت نیست


آن روزها بهار چه زیبا بود


با عطر پونه های بیابانی


با سبزه های وحشی صحراها


باروزهای نم نم بارانی


رخت سفر به سوی تو بر بستم


شاید بهار تازه تری جویم


شاید به خنده باز کنی دررا


آه ای گل شکفته ی خوش بویم


ای وای ای پرنده ی بی آرام


در این دیار از تو نشانی نیست


اینجا دیار گنگ فراموشی ست


اینجا اجاق سرد و خاموشی ست


من بی تو در سیاهی بی فرجام


با هر لبی سخن زتو می گویم


چون موج های سرکش بی آرام


از هر کسی نشان زتو می جویم 


دیوارهای مات شما هرگز


اورا ندیده اید کجا میرفت؟


ای جاده های سرد نپرسیدید


خورشید از این دیار چرا می رفت؟


از کوچه های خسته و خواب آلود


اواز باد وحش

او مرده است بیهوده می گردی

ی شبگردی

در گوش من طنین فکند ناگه

+ | نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 16:1 
 

 

                                        

 

کسی نشسته در ان سوی لحظه ها با من

                                                       که صدا کرد در این اینه همصدا با من

کسی که داغ دلم را به عشق نسبت داد

                                                       کسی که امد و پیوند زد مرا با من

همان که از شب بیهودگی رها یم کرد

                                                       کبو ترانه سفر کرد تا خدا با من

به عاشقانه ترین لهجه ها غزل می خواند

                                                        همیشه در شب عرفانی   دعا با من

دلم غریب و نگاهم غریبو غیر از او

                                                       کسی نمانده در این شهر اشنا با من

نشسته ای بر سر این کوچه باز هم ای دل

                                                       ایا تو را صدا می زند؟ که بیا با من

+ | نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 15:53 
 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .
هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .
حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن
صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...

گر بی تو شوم ز ميخانه بيرون
گر بی تو شوم سر به بيابون
                              با توام تو با من باش
                              تو گر هستی جان من هست پس باش
باش و بنگر که عاشقم
زعشقت ساقی در ميخانه ام
                              منی که من بی تو هيچم
                              تويی که دلی برده ز پيشم
گويم ز عشقت ﻗﺼيده
اين همه عشق ز تو بيده                         
                             
دوست ندارم که فکر کنی دوست دارم
دوست دارم باور کنی که دوست دارم
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

ـ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.
ينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.
 دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.
 رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد
.
روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر . 
شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم

تو رفتی,خنده هم رفته, گل خوشخند زیبایم

جوابم را ندادی تا بدانم دوستم داری

بدون تو همه در بند افسوس و دریغایم

دلم را با خودت بردی, ولی هرگز ندانستی

که من بی بودن تو, بی سرو بی دست و بی پایم

سحر گاه وداع تو , دعا کردم که بر گردی

شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهای
می رسد روزی که بی من روزها را سر میکنی

 

قصه های کهنه ام را موبه مو از بر میکنی

 

کاش ای تنها امید زندگی

 

میتوانستم فراموشت کنم

 

یا شبی در آتش سوزان دل

 

در نهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

چون وجودت از وجودم دور بود
دیشب ٬ شب عجیبی بود !
 نمیدانم چرا  …  راستش چیزی از دیشب یادم نیست .
 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود.
 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد .
 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .
 تو نزدیک بودی و ماه دور .
 من به ماه نگاه میکردم و تو به من .
 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی .
 صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  .
 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود
 امروز روز عجیبی بود !
 نه تو بودی و نه ماه بود .
 از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم ، سنجاب شیطانی‌ست .
 همیشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ،
 فورا میپرد داخل . اتاق گرم و نرم است و سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم ،
 میدانی ... سنجاب هم امروز عجیب بود !
 نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد ،
 گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد .
 امروز نگاه سنجاب برایم تازگی داشت !
 فهمید و گفت من عجیب نیستم .
 من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن !
 سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت ،
 قصه‌‌ی سنجاب‌هایی که هر روز از این درخت به آن درخت میروند ،
 قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند ، بدون اینکه به ماه نگاه کنند .
 سنجاب به من گفت تا به حال ماه را ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .
 میدانی ... سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند !
 آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند .
 حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند.
 سنجاب به من راز عجیبی را گفت ...
 او به من گفت که هیچ‌وقت پشیمان نمیشود ،
 حتی ده سال بعد و این را که  گفت رفت دنبال درخت امروزش .
سنجاب ها عجیبند !
 تو هم عجیبی !
 ماه هم عجیب است !
 دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود !
 ولی هرچه باشد  امروز تو نبودی ٬
 ماه هم نبود .
 سنجاب هم دیگر نیست
تنها می خواهم بشنوم که دوباره (برای عشق) شيون می کنی
و نمی دانی چقدر آسيب می بيند هنگامی که در دستان من آرميدی

پيش از آنکه صبحگاه فرا رسد

من می خواهم فرار کنم، من می خواهم فرار کنم
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

 

بين من و عشق تو فاصله ای نيست

 

گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 

گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست

 

گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 

رفتی تو خدا پشتو  پناهت ، به سلامت
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است

 
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

بیداری ام اغاز پنجره بود
و
فریادم هوای تازه حنجره
وقتی از خیال تو پریدم
فصل بیداری ات را چه دیر می بینم
انگاه که در یابی
ققنوس خاطره ات
به خاکستر نشسته
بی نصبی از
تولدی دیگر!
 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
در ازدحام این همه ادم دلم گرفت
دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت
از روز اول خلقت به یک نگاه
دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت
پروانه شدی، پرو بالم به باد رفت
در حسرت نگاه تو بودم دلم گرفت
در حسرت نگاه تو در برزخ خودم
یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت
من خودم مقصر این ماجرا نبودم
از این همه لجاجت تو دلم گرفت!

فاصله ،اه می شود پشت نگاه پنجره
کوچه نگاه می شود پشت نگاه پنجره
سردی بغض یک گلو تا ته کوچه میرود
بعد تباه می شود،پشت نگاه پنجره
باز گلایه میرود ،میان چین پرده ها
گریه پناه می شود پشت نگاه پنجره
باز غروب امده کنج دو چشم منتظر
واژه گناه می شود پشت نگاه پنجره!

همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد
میرود نقش من اهسته و ارام از یاد
خانه ام گر چه خراب از غم بسیار تو شد
خانه ات تا ابد ای شادی دلها اباد
وه که پوسیدم از این دور مکرر در بند
هیچ کس کاش چو من بندی ِ بیداد مباد
وقت سر گشتگی ام بر لب من مهر زدند
تا نگویم چه در این وادی حیرت رُخ داد
گفتم این گردش بیهوده در این دایره چیست؟
اسمان خون شد و در دامن دریا افتاد
عرضه کردیم به عالم غم پنهان و دریغ
گره از کار فرو بسته ما کس نگشاد
دیگر این مامن دیرینه ندارد شوقی
دل سپردیم به طوفان بلا، باداباد!

الغرض حادثه ای بود مرا عشق و فلک
داغ دیدار تو را بر دل دیوانه نهاد
بختم،هر چیز که می خواستم اماده نکرد
زندگی چیز زیادی به من "ساده" نداد!
                                                           

 

+ | نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 15:51 
 

free template blog free template

قالب وبلاگ

موبایل